X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
سالهای قریب و غریب 2 - «خمینی» را نگاه، «خامنه ای» را نگاه، «هاشمی» را نگاه؟!
«خمینی» را نگاه، «خامنه ای» را نگاه، «هاشمی» را نگاه؟!
                                    بسم رب الشهدا والصدیقین پرده
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 19 فروردین 1391 توسط علیرضا


                                    بسم رب الشهدا والصدیقین 

پرده اول/ امام خمینی: عکس شهیدتان را ندارید؟ می خواهم ببینم!

«عموعلی» تکنسین آزمایشگاه بود در بیمارستان قلب جماران، زمان امام. الکی هم بگذار

بزرگنمایی نکنم. از اعضای معالج امام در سال ۶۸ نبود، اما از آنجا که سپاهی بود و پزشکی 

خوانده بود، هم از محافظین بیت امام بود و هم در بیمارستان قلب جماران می پلکید. هیچ وقت هم 

مرا پیش امام نبرد، با اینکه می دانستم می توانست. هر وقت اصرار می کردم به عموعلی که مرا 

ببر امام را از نزدیک ببینم، می گفت، یعنی این را می گفت و اعصابم را خرد می کرد: «ما این همه 

فرزند شهید داریم، اگر امام بخواهد به همه این فرزندان شهدا وقت دیدار بدهد، پس کی به رهبری 

جامعه برسد؟!» سنم کمتر از آن بود که حرف عموعلی را بفهمم! من فقط یک چیز می فهمیدم و آن 

اینکه بتوانم امام را از نزدیک ببینم که عموعلی، آخرش هم این دیدار را جور نکرد! عموعلی اما به 

سبب کارش بارها و بارها امام را از نزدیک، نزدیکِ نزدیکِ نزدیک، دیده بود. به دلایلی، هیچ کس

هم در محیط کار عموعلی، یعنی بیت/ دفتر امام، حسینیه جماران، و بیمارستان قلب، نمی دانست که

عموعلی، برادر شهید است. خوش داشت پنهان بماند این موضوع. در محیط کار عموعلی، سال ۶۷ 

اما عاقبت، یک نفر فهمید که عموعلی، برادر شهید است. آنهم جز امام، کسی نبود! القصه؛ جور

شده بود که تعدادی از بر و بچه های بیت امام، بروند و به مناسبت فلان عید، ایام را به امام تبریک 

بگویند و «اسعدالله ایامکم» بگویند و دست بوسی و از این حرف ها. محل این دیدار، دقیقا حیاط

خانه امام بود. گویی امام در بالکن نشسته بود و اهل دیدار، می رفتند و ثانیه هایی، بلکه یکی دو 

دقیقه با امام خلوت می کردند. نوبت که به عموعلی رسید، دست امام را بوسید و به امام گفت: من 

برادر شهیدم. اگر می شود، دوست دارم نائب امام زمان، در حق برادر شهیدم، دعایی کند. امام از 

عموعلی پرسید: برادر شما کجا شهید شد؟ عموعلی گفت: عملیات «الی بیت المقدس». امام گفت:

چند سال شان بود؟ عموعلی گفت: ۲۹ سال. امام گفت: بسیجی بود؟ عموعلی گفت: بله. امام گفت: 

پدر و مادرشان در قید حیات هستند؟ عموعلی گفت: بله. امام گفت: خیلی به ایشان سلام برسانید.

شهید ازدواج هم کرده بود؟ عموعلی گفت: بله. امام گفت: بچه هم داشت؟ عموعلی گفت: ۲ تا. امام 

خندید و گفت: حتما به خانواده شان سلام گرم مرا برسانید. مراقب شان که هستید حالا؟ عموعلی 

گفت: بله. امام گفت: مرتب سر بزنید بهشان. عکس شهید را دارید؟ عموعلی گفت: بله، و یک قطعه

از عکس ۳ در ۴ بابااکبر را که همراه یک کپی از وصیت نامه پدرم، همیشه، مثل همین حالا، در 

جیبش داشت، به امام نشان داد. امام، عکس بابااکبر را از عموعلی گرفت و نگاه کرد و گفت: این 

شهدا هستند که باید امثال مرا دعا کنند. شما پاسدارها باید این پدر پیرتان را دعا کنید. کار ما در 

برابر خون شهدا کوچک بوده. کار ما در برابر صبر خانواده شهدا کوچک بوده. پروردگار عالمیان، 

شهید شما را با سیدالشهدا محشور کند. اسم شهیدتان چه بود؟ عموعلی که اشک در چشمانش گرم 

شده بود، گفت: اکبر. امام گفت: خیلی سلام برسانید خانواده را. عموعلی دوباره دست امام را بوسید 

و از امام خداحافظی کرد. عموعلی داشت می رفت که امام گفت: من عکس شهدا را می دهم نگه

می دارند اینجا. دوست دارم داشته باشم.

پرده دوم/ امام خامنه ای: کرامتی اگر هست، از طرف شهداست، نه ما!

از عمر روزنامه نگاری ام در مطبوعات، تقریبا ۵ سالی می گذشت. بگی نگی، اسمی هم در کرده 

بودیم. روزی از «بیت رهبری» به من زنگ زدند که؛ «برای کتابت جلسات نیمه رسمی دوشنبه 

«آقا» هر ماه یک خبرنگار/ نویسنده می آید و متن جلسات را همراه با حاشیه، به ذوق قلم خودش

می نویسد. شما می توانید ماه بعد خبرنگار این جلسه باشید؟!» قصه مال حدود ۶ سال پیش است. 

دروغ نگویم، با سر رفتم توی دیوار! و گفتم: معلوم است که می توانم! از شانس بدم اما، اولین 

دوشنبه ماه، اصلا جلسه ای تشکیل نشد! این طور به من گفتند! شاید هم جلسه، مهم تر از آن بود که 

چون منی، خبرنگارش باشم! دومین دوشنبه ماه، اما روزگار بر وفق مراد چرخید و «حضرت ماه» را

از نزدیکِ نزدیکِ نزدیک، زیارت کردم. گروه های مختلفی آمده بودند دیدار «آقا». شاید نزدیک ۱۰ 

گروه جداگانه، از مسئولین و مردم و حتی فلان عالم اهل مغرب! یکی از این گروه ها، خانواده شهید 

برونسی بود. نوبت به این خانواده که رسید، یکی از اقوام شهید برونسی، شاید برادر ایشان، -الان 

درست یادم نیست!- خطاب به «آقا» گفت: ما هر وقت قرار است به دیدار شما بیاییم، خواب شهیدمان 

را می بینیم که خیلی خوشحال است و از ما می خواهد که به شما سلام برسانیم. ما امروز آمده ایم 

سلام شهید برونسی را به شما برسانیم. «آقا» در جواب، اشارات حکیمانه ای کردند درباره این 

شهید، و البته گفتند: «این خانواده شهدا اغلب می آیند پیش ما و یک چیزهایی می گویند مثل همین 

خواب که شما تعریف کردی. این را بدانید که کرامتی اگر هست، مال شهداست، نه ما!» بعد از 

سخنان «آقا»، یکی دیگر از اعضای خانواده این شهید، خطاب به «آقا» گفت: اتفاقا همین هم نشان

دهنده کرامت شماست! به لطف خدا، ۲ دوشنبه دیگر ماه هم رفتم و «حضرت ماه» را دیدم. این 

روزنامه نگاری، الحق که چه شغل شریف و بابرکتی است. آخرین دوشنبه، یکی از گروه های

 ملاقات کننده، خانواده شهیدی بود که زیاد اسم و رسمی نداشت شهیدشان. از این شهدای معروف 

نبود. نوبت که به ایشان رسید و شروع کردند به سخن، «آقا» مکرر در لا به لای سخنان این

خانواده شهید، سئوالاتی می پرسیدند. اینکه شهیدتان کجا و کی شهید شد، کارش چه بود، مادر و پدر 

شهید آیا در قید حیات هستند یا نه، بچه های دیگرشان چه کار می کنند، کارشان چیست، درس را تا 

کجا خوانده اند، آیا ازدواج کرده اند، و سئوالاتی از این قبیل. خلاصه، جلسه تمام شد و من از آنجا

کهمی دانستم حالا حالاها نمی توانم «آقا» را از نزدیک زیارت کنم، مثل تمام شرکت کنندگان در 

جلسه، رفتم گرد «آقا». دور ایشان، خب! شلوغ بود و من از آنجا که کاتب جلسه بودم، می بایست 

رعایت می کردم چیزهایی را. شورش را درنیاوردم، کمی عقب تر ایستادم، فضا را حتی المقدور

 درک کردم، اما مترصد فرصت بودم که بروم جلو! «آقا» هم داشتند یواش یواش به طرف در حرکت 

می کردند که بروند برای نماز ظهر. ترس داشتم که «آقا» آخرین خداحافظی ها را از جمع بکنند و 

بروند. البته ترس اصلی من از چیز دیگری بود. گیرم رفتی جلو، چه می خواهی بگویی؟! چه داری که

بگویی؟! وانگهی! میان ۲ طرف دیدار، باید حداقلی از تناسب باشد یا نه؟! خامنه ای نائب امام زمان 

است، تو که هستی؟! تو چه هستی؟!… داشت این سئوالات، مثل خوره، روحم را می خورد! بدبختی 

وقت هم داشت مثل برق و باد می گذشت! هنوز ایستاده بودم به تحیر، به تماشا، که جمع گرد «آقا»

نزدیک همان جایی استقرار پیدا کرد که من ایستاده بودم. شاید کمتر از ۳ متر فاصله داشتم با 

سیدعلی حسینی… آری! حسینیِ خامنه ای! یعنی سیدعلی عاشوراییِ خامنه ای! آنی زدم توی برجک 

همه آن سئوالات عقل اندیش، رفتم جلو، و فقط یک نفر با رهبر انقلاب اسلامی فاصله داشتم. خیلی 

زود، خیلی دیر، خیلی دور، خیلی نزدیک، نوبت به من رسید. خودم را معرفی کردم؛ عقل کردم و قبل

از اینکه بگویم خبرنگار فلان روزنامه و سردبیر بهمان مجله و کاتب ۳ تا از همین جلسات هستم، 

گفتم: فرزند شهید اکبر قدیانی هستم. شما سال اول رهبری تان آمده بودید خانه ما. «آقا» گفت: بله! 

یادمه! «آقا» گفت: خیلی به پدربزرگ و مادربزرگ تان سلام برسانید. حتما به مادر سلام برسانید. 

حال شان که خوب است؟ «آقا» گفت: «نوشته های تان را در روزنامه ها می خوانم. درود خدا، 

رحمت خدا بر پدر شما». این بهترین دوشنبه عمرم، هنوز به ظهر شرعی نرسیده بود، که بیرون 

«بیت»، دیدم همان خانواده شهید، دارند برای نماز وضو می گیرند. باید حواشی دیدار را هم می 

نوشتم. سوژه دم دست بود. به یکی شان گفتم: «آقا» را دیدی ها! گفت: تا الان فکر می کردم پدرم 

شهید خیلی مهمی نیست، اما «آقای خامنه ای»(!) یک جوری ما را تحویل گرفت که حال کردم! هیچ 

مسئولی تا به حال، این همه از پدر ما و خانواده ما سئوال نپرسیده بود که «آقای خامنه ای»(!) 

پرسید! الان این احساس را دارم که ما خیلی برای رهبر، مهم هستیم! خیلی خیلی خوشحالم… خودت 

ببین از اشکام دیگه!

پرده سوم/ حجت الاسلام رفسنجانی: خب، نفر بعدی…!!

جانباز ویلچرنشین، «دکتر قدرت الله رحمانی» روزگاری دبیر گروه گفت و گوی کیهان بود. من هم

می پلکیدم با این گروه. درست یک هفته قبل از بهترین دوشنبه عمرم، در بدترین دوشنبه عمرم،

رفتم مجمع تشخیص، تا مثلا یکی از کسانی باشم که پروژه مصاحبه مطول کیهان با آقای هاشمی را 

رقم زدند. گفت و گویی چالشی که بعدها «کتاب» شد و شد «بی پرده با هاشمی رفسنجانی». لطف 

قدرت الله بود که پای مرا به این گفت و گو باز کرد؛ یعنی تو هم شریکی در این حرکت روزنامه! یعنی 

که یعنی! خجالتی تر از آن هستم که با اصحاب میز و صندلی و صدارت، بنشینم پای مصاحبه! هاشمی 

رفسنجانی که عینا از نظر من، بزرگ تر از همه اولیای الهی است! من حجت الاسلام رفسنجانی را 

نه دلیل انقلاب اسلامی، که علت خلقت طبقه هفتم بهشت + پنت هاوس طبقه سوم جنات تجری می 

دانم. من کجا، آقای هاشمی کجا؟! شاید فقط من باب هیجان یا چیزی در مایه های اندوختن تجربه، در 

بدترین دوشنبه عمرم، یعنی در چندمین جلسه گفت و گوی کیهان با آقای هاشمی، همراه قدرت و 

کائینی رفتیم دیدار حجت الاسلام دامت برکاته تا مگر از دامت فخمیه، دامن ما هم برکاته پیدا کند!

توی مجمع، آقای رحمانی، قبل از شروع گفت و گو، شروع کرد معرفی من و کائینی برای جناب

عالیجناب. من نزدیک ترش نشسته بودم! گفت: ایشان حسین قدیانی هستند. فرزند شهید اکبر قدیانی. 

این «آقای چیز» که در کیهان هست؟!… کار ایشان است! جناب سرگشاده، سری به نشانه سلامت 

تکان داد و نیم نگاهی انداخت به کائینی! یعنی این را فهمیدم؛ نفر بعدی را بگو!! فرزند شهید متوقعی 

نیستم، اما راستش دلم شکست. همه اش تقصیر این خمینی است که ما را بد عادت بار آورده!!! 

هاشمی داشت مثل بلبل(مراقب باشم «ب» را «د» تایپ نکنم! خدا را شکر، در کیبورد، فاصله دارند 

از هم!) جواب سئوالات کیهان را می داد، اما من داشتم به خاطره دیدار عموعلی با امام فکر می 

کردم. نگاهم به هواپیمای دکوری، خوشگل و گران قیمت کنار میز عالیجناب بود، اما بغض گلو،

بسته بود راه نفسم را. حیف! حیف و صدافسوس و آه که آنجا گیر آبروی کیهان بودم و نماینده آن

روزنامه و باید یک سری چیزها را مراعات می کردم، و الا می رفتم و آن طیاره اسباب بازی را

دست می گرفتم و به آقای هاشمی می گفتم: «روزی گذشت پادشهی از گذرگهی، فریاد شوق بر سر 

هر کوی و بام خواست؛ پرسید زان میانه یکی کودک یتیم، کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؛ 

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست، پیداست آنقدر که متاعی گران بهاست؛ نزدیک رفت پیرزنی 

کوژپشت و گفت، این اشک دیده من و خون دل شماست؛ ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است، 

این گرگ سال هاست که با گله آشناست؛ آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است، آن پادشه که مال 

رعیت خورد گداست؛ بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن، تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست؛ 

پروین به کج روان سخن از راستی چه سود، کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست». خدا پدرت

 را بیامرزد پروین اعتصامی. خدا مادرت را بیامرزد پروین اعتصامی. خدا خودت را با بی بی دو

عالم محشور کند پروین اعتصامی.

پرده آخر/ حسین قدیانی: راس فتنه، دیه شهدای ۸۸ را بدهد، ما با آمریکا مذاکره می کنیم!


آقای هاشمی! «انقلاب اسلامی» به برکت خمینی و خامنه ای و خون شهدا، مشغول «محاکمه آمریکا» در منطقه «بیداری اسلامی» است؛ شما حرف از «مذاکره با آمریکا» می زنی؟! ظاهرا چند وقتی است امام به خواب تان نیامده! آخر، خمینی را نگاه، خامنه ای را نگاه، آن وقت شما را نگاه؟؟!! در وصف شما عن قریب، متن مفصلی خواهم نوشت. پس منتظر باشید.


برگرفته از وبلاگ حسین قدیانی 




برچسب ها:
آخرین مطالب
محبوب ترین ها
آرشیو مطالب
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
روزشمار فاطمیهtype="text/css">//Ashoora.ir|Shohada Beginsوصیت شهدا
روزشمار محرم عاشورا حدیث موضوعی
آمار وبلاگ
بازديد امروز : 27
افراد آنلاين : 2
بازديد ديروز : 36
بازديد ماه : 552
بازديد سال : 3591
کل بازديدها : 22513
مجموع اعضا : 0
تعداد مطالب : 122
تعداد نظرات : 72